تو و مرگ خیلی شبیه هم هستید

هرچند با دو فعل متناقض

تو با رفتنت

مرگ با آمدنش

چه فرقی می کند که آدم چطور از زندگی دل بکند؟

+      کاظم خوشخو 

 

به "هیچ" فکر می کنم

به پنجره ای که بسته است

آینده برای آدم هایی ست

که تو را در گذشته شان ندارند

+      کاظم خوشخو 

 

کاش کوه بودیم

تا دلم خوش بود نرسیدن به تو

سرنوشت مان است

+      کاظم خوشخو 

 

پرنده ای که اسارت را می خواهد

در قفس آواز می خواند

خودش را به زندگی می زند،

و این حکایت منُ و دوست داشتن تو است

+      کاظم خوشخو 

 

تنهایی را

نمی توان

تنهایی شکست داد

+      کاظم خوشخو 

 

این روزها زیاد گم می شوم

گاهی 

ساعت ها می نشینم روی زمین

و احساس می کنم 

سیاراتی ناشناخته 

احاطه ام کرده اند

چشمم دنبال سیاره ی تو می گردد

دنبال چشم هایت

که ستاره ی قطبی من است

تو را جستجو می کنم 

و پیدا که نمی شوی

ناگهان فرو می روم در ظلمات

کهکشان ها خاموش می شوند

خودم را در اتاقم پیدا می کنم

و تمام دیوار ها 

حتی

به من پشت کرده اند

+      کاظم خوشخو 

 

تو شهر دوری

و من نمازی

 که همیشه شکسته است

+      کاظم خوشخو